پرواز هم رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را بر چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند...
نوشته شده توسط طنین در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 1:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بغض راه نفسم رو بسته بود
...
بین ما پرده ی اشک نشسته بود
...
جمله ی" هرگز فراموشم نکن "
...
تو گلوم شکسته بود....
نوشته شده توسط طنین در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 8:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
"به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت"
سلام ...
به سرزمین بی حصار من خوش اومدید.![]()
قطعه ای که در ادامه مینویسم یکی از شعرهای خودمه
خوشحال می شم با نظراتتون منو همراهی کنید.
*******
از وقتی گریه کردی،
هنوز دلم گرفته است.
و از وقتی که افتادی،... هنوز پایم می لنگد...
وقلبم یادگار کهنه ای از غصه چشمانت را در اشک هایم پنهان می کند.
هنوز هم نمی فهمم بی تو چگونه واژه ها باید سر نوشت را بسازند.
رفته ای یا ...
بازگشتت را به انتظار می نشینم
تا بگویم آری وصل ممکن است
و شاید روزی بیاید که دگر هیچ فاصله ای نباشد.
چه فرقی می کند
تارهای تنیده بر خستگی هایم را بهار حضور تو پاره کند یا...
می گوید بیدار شو!
اما من هنوز خواب دستانم را می بینم که از شوق دستانت خالی است
وبه پایم می نگرم
که از وقتی زمین خوردی ...
می لنگد
و خاطراتت،قلبم را به آتش می کشند
از وقتی غصه ات وجودم را به آتش کشید..
نوشته شده توسط طنین در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
و این منم
دختری تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت....
****
ای یار ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پنجره ها می سوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار "آ ن شراب مگر چند ساله بود؟"
****
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می ایم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
****
سلام ای شب معصوم!
ایا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی هارا در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
****
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند؟
نگاه کن که در این جا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت وبا نگاه نواخت
به تیر های توهم مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه انگشت های تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه های او مانده است.
****
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
ودر شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد.....
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر،وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ،ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
نوشته شده توسط طنین در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 12:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

واژه ،واژه
سطر ،سطر
صفحه، صفحه
فصل، فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطر، سطرصفحه های دفترم سیاه می شود
خواستی که با تمام حوصله،تارهای روشن و سپید را رشته ،رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانیت در ابتدای راه خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری انتخاب کن
دفتر مرا ورق بزن
نقطه، نقطه
حرف، حرف
واژه، واژه
سطر ،سطر
شعر های دفتر مرا مو به مو حساب کن...!
"قیصر امین پور"
یادش گرامی و روحش شاد.
نوشته شده توسط طنین در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 3:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مدت هاست که بدون تو جایی نمی روم.
تورا با خود به ساده ترین مخفی گاههای ممکن می برم.
تو را در شادیم پنهان می کنم مثل یک نامه عاشقانه در روز روشن
شادی پر ارزش ترین و کم ارزش ترین ماده در دنیاست
تنها کودکان آن را می بینند کودکان، قدیس ها ،سگ های ولگرد ،وتو
تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد آن را رها می کنی
کاری جز این نمی توان با آن کرد.
وتو می خندی تو در برابر شکوهی که اهدا شده
شکوهی که دریافت شده می خندی
حظ و فیض همیشه با قیمتی گزاف به دست می آید
شادی بی نهایت با شهامت بی نهایت به دست می آید
من شهامت تو را در خنده ات میدیدم!
عشقی چنان قوی به زندگی
که حتی زندگی هم نمی توانست ان را نابود کند.
برای آن که چیزی را از دست بدهیم اول باید صاحب آن باشیم
ما در این دنیا صاحب هیچ چیز نیستیم
و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم
در این دنیا فقط باید
با غبار های روانمان از ته دل از ته مغز از ته روح آواز بخوانیم...
نوشته شده توسط طنین در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 0:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آدما تنهان اما با وجود درک این احساس به تنهایی همدیگه رحم نمی کنن!
زندگی چیز عجیبیه . ما محتاج تغییریم اما ازش فرار می کنیم
چه دلتنگی اروم و قشنگی داری وقتی احساس می کنی خدا باهاته...
نمی دونم من دارم با زمان می جنگم یا زمان با من؟
دوباره افتادم توی یک کشاکش .و نمی دونم که این بار بازنده ام یا برنده؟
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
شاید تا یه مدتی اپ نکنم. همون طور که گفتم توی یک کشاکش اسیرم یه کشاکش سخت و مهم
برام دعا کنین که برنده باشم....خواهش می کنم
نوشته شده توسط طنین در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 11:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ـ خوب یعنی چه ؟همان کاری که من می کنم
ـ تحمل داشته باشید به خصوص وقتی دارید برای نابودی کسی که تحملش را ندارید نقشه می کشید.
ـ وقتی به کسی کمک بی دریغ می کنید حتما" از او رسید بگیرید.
ـموضوعی را پیش بکشید تا دیگران در مورد شما صحبت کنند بعد نشان دهید خجالت می کشید.
ـ یادتان باشد هرگز نخواهید مرد هر کاری که دلتان خواست بکنید.
ـ برای کار هایتان برنامه ریزی کنید بعد هر کاری دلتان خواست انجام دهید.
ـ وقتی با مانع برخورد کردید بروید عقب و دوباره جلو بیایید وبا مانع بر خورد کنید.
ـقبل از این که با دشمن تان آشتی کنید سعی کنید دشمن جدیدی پیدا کنید.
ـ فکر کنید امروز آخرین روز زندگی شماست دیگران را که پس از شما زنده می مانند تا می توانید آزار دهید.
ـ اگر مامورین شهرداری ساعت ۹ برای بردن زباله می آیند شما زباله تان را ساعت ۵/۱۰ به کوچه ببرید.
ـ هر روز به یک نفر که از او متنفر هستید بگویید دوستت دارم تا از حرص دق کند.
ـ بگذارید دیگران از شما انتقاد کنند بعد نقشه بکشید و انها را نابود کنید.
ـسعی کنید به دیگران کمک کنید اگر نتوانستید تلاش کنید تا انها را نابود کنید.
ـ کسانی که به شما بد می کنند ممکن است واقعا" قصد بدی نداشته باشند اما این مهم نیست سعی کنید بدترین شکل را در مورد انها تصور کنید.
ـ اگر کسی سعی کرد حق شما را بدون هیچ زحمتی بدهد مقاومت کنید و حق تان را به زور بگیرید حق گرفتنی است نه دادنی.
نوشته شده توسط طنین در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 4:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصیر من است این که خودم می دانم
که نکردم فکری که تامل ننمودم روزی،ساعتی یا آنی
که چسان می گذرد عمر گران؟!
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن ؟
هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می ایم؟ بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟
نوجوانی سپری گشت به بازی به به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از ان نیز نفهمیدم من که چسان عمر گذشت؟
لیک گفتندهمه
که جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ که او از هم اکنون باید فکر اینده کند
دیگری اوا داد:
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که رفت دیروزش،بگذرد امروزش،همچنین فردایش
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چسان دی بگذشت؟
ان همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
چه توانی که ز کف دادم مفت قدرت عهد شباب می توانست مرا تا خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات!
ان کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه ره نمایم بودند
عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار
ومرا می گفتند که چو انها باشم که چو انها دائم فکر خوردن باشم،فکر گشتن باشم،
فکر تامین معاش ،فکر همسر باشم کس مرا هیچ نگفت
زندگی ،ثروت نیست
زندگی ،داشتن همسر نیست
زندگی کردن
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم وکس مرا هیچ نگفت
وصد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم پای در راه حقایق بنهم
با دلی اسوده فارغ از شهوت و از و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
انچه اموخته ام بر دگران نیز نکو اموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه گرچه سر اپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم!
نوشته شده توسط طنین در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 6:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

از آفریدنم بی نیاز بودی!
ای دل چه اندیشیده ای؟
در عذر این تقصیر ها
زان سوی او چندین وفا
زین سوی تو چندین جفا...
نوشته شده توسط طنین در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 5:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY