**به نام او ...**
سلام کودکی
لحظه ای به من باز گرد
تا شوق وصف ناشدنی ات در من بدمد دوباره روح زندگی، جوشش، خنده، امید
دوباره به من برگرد
من اینجا بی تو حتی دیگر نمی توانم از ته دل گریه کنم
اینجا هر زخم ودرد سنگی است بر وجود شیشه ای من
اینجا همه چیز فرق دارد با آن روزها
اینجا مادر کمی بی توجه تر، پدر کمی بی خیال تر
سلام کودکی آن روزها نگران موهای سپید پدر بودی که نکند گرد سپیدی رویشان بنشیند
این روزها من بی حوصله از کنار چهره ی خسته و موهای
سپید پدر که شاید نتوان در آن سیاهی یافت
می گذرم و بی خیال شادم شادی که به قلبم نمیرسد
سلام کودکی..
عروسک هایم، آن خانه های چادری، آن رویا های شیرین، آن تصور روشن فرداها را به من بازگردان
من دلم برای امنیت آغوش مادر تنگ شده
برای دستان محکم و قوی پدر که تجسم مردانگی بودند
من دلم برای روزهایی که از دست رفته می سوزد
دل من می سوزد و می خواهد که هنوز بچه باشد....!
نوشته شده توسط طنين در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 9:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
"به نام مهربون ترین پناه همه ی لحظه ها"
...
لحظه های آخر قشنگن
لحظه های آخر آدما با صداقت مهربونن
لحظه های آخر انگار هیچ کینه ای نیست
کاش همه ی زندگی مثل لحظه های آخر پر از روشنی آینه بود
لحظه های آخر پر از آرزوهای قشنگه
پر از بهترین ها...
نوشته شده توسط طنين در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 0:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به بغض در نفس پیچیده
سوگند...
نوشته شده توسط طنين در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 12:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کجاست ؟بگو...!
اون که برات می مرده کو؟
اون که قسم می خورده که دوست داره
اما به جاش با یه قسم هر چی که داشتی برده کو؟؟
تنها شدی باز تف سر بالا شدی......!
نوشته شده توسط طنين در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 2:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
" به نام سایه گستر مهر در سایه سار تنهایی "
امروز هم رفت
درست مثل همین لحظه ای که همین حالا داره از بیخ گوشت می گذره
همین حالایی که دیگه نیست...
اما فردا میاد
شاید هم نیاد....
![]()
تو می دونی ماجرا چیه؟
*****
نوشته شده توسط طنين در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
"به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه"
یه عمر دم از حصار زدی از رفتن
حالا حصاری نیست...!
راهو گم کردی

یا ...
رفتن از یادت رفته...؟!!
نوشته شده توسط طنين در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 10:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پرواز هم رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را بر چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند...
نوشته شده توسط طنين در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 1:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بغض راه نفسم رو بسته بود
...
بین ما پرده ی اشک نشسته بود
...
جمله ی" هرگز فراموشم نکن "
...
تو گلوم شکسته بود....
نوشته شده توسط طنين در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 8:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
"به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت"
سلام ...
به سرزمین بی حصار من خوش اومدید.![]()
قطعه ای که در ادامه مینویسم یکی از شعرهای خودمه
خوشحال می شم با نظراتتون منو همراهی کنید.
*******
از وقتی گریه کردی،
هنوز دلم گرفته است.
و از وقتی که افتادی،... هنوز پایم می لنگد...
وقلبم یادگار کهنه ای از غصه چشمانت را در اشک هایم پنهان می کند.
هنوز هم نمی فهمم بی تو چگونه واژه ها باید سر نوشت را بسازند.
رفته ای یا ...
بازگشتت را به انتظار می نشینم
تا بگویم آری وصل ممکن است
و شاید روزی بیاید که دگر هیچ فاصله ای نباشد.
چه فرقی می کند
تارهای تنیده بر خستگی هایم را بهار حضور تو پاره کند یا...
می گوید بیدار شو!
اما من هنوز خواب دستانم را می بینم که از شوق دستانت خالی است
وبه پایم می نگرم
که از وقتی زمین خوردی ...
می لنگد
و خاطراتت،قلبم را به آتش می کشند
از وقتی غصه ات وجودم را به آتش کشید..
نوشته شده توسط طنين در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
و این منم
دختری تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت....
****
ای یار ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود
که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پنجره ها می سوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار "آ ن شراب مگر چند ساله بود؟"
****
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می ایم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
****
سلام ای شب معصوم!
ایا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی هارا در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
****
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند؟
نگاه کن که در این جا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت وبا نگاه نواخت
به تیر های توهم مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه انگشت های تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه های او مانده است.
****
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
ودر شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد.....
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر،وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ،ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
نوشته شده توسط طنين در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 12:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY