|
دوست دارمش مثل دانه ای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده ای که اوج را دوست دارمش...! به کابوسی می مانند این لحظه های ناگریز این ساعت های پیاپی که در واپسین دمشان نفس هایی در سینه حبس می شوند و دیگر رمق برون آمدن ندارند...!
**به نام او ...** سلام کودکی لحظه ای به من باز گرد تا شوق وصف ناشدنی ات در من بدمد دوباره روح زندگی، جوشش، خنده، امید دوباره به من برگرد من اینجا بی تو حتی دیگر نمی توانم از ته دل گریه کنم اینجا هر زخم ودرد سنگی است بر وجود شیشه ای من اینجا همه چیز فرق دارد با آن روزها اینجا مادر کمی بی توجه تر، پدر کمی بی خیال تر سلام کودکی آن روزها نگران موهای سپید پدر بودی که نکند گرد سپیدی رویشان بنشیند این روزها من بی حوصله از کنار چهره ی خسته و موهای سپید پدر که شاید نتوان در آن سیاهی یافت می گذرم و بی خیال شادم شادی که به قلبم نمیرسد سلام کودکی.. عروسک هایم، آن خانه های چادری، آن رویا های شیرین، آن تصور روشن فرداها را به من بازگردان من دلم برای امنیت آغوش مادر تنگ شده برای دستان محکم و قوی پدر که تجسم مردانگی بودند من دلم برای روزهایی که از دست رفته می سوزد دل من می سوزد و می خواهد که هنوز بچه باشد....!
"به نام مهربون ترین پناه همه ی لحظه ها"
...
لحظه های آخر قشنگن
لحظه های آخر آدما با صداقت مهربونن
لحظه های آخر انگار هیچ کینه ای نیست
کاش همه ی زندگی مثل لحظه های آخر پر از روشنی آینه بود
لحظه های آخر پر از آرزوهای قشنگه
پر از بهترین ها...
به بغض در نفس پیچیده
سوگند... کجاست ؟بگو...!
اون که برات می مرده کو؟
اون که قسم می خورده که دوست داره
اما به جاش با یه قسم هر چی که داشتی برده کو؟؟
تنها شدی باز تف سر بالا شدی......!
" به نام سایه گستر مهر در سایه سار تنهایی "
امروز هم رفت درست مثل همین لحظه ای که همین حالا داره از بیخ گوشت می گذره همین حالایی که دیگه نیست... اما فردا میاد شاید هم نیاد....
تو می دونی ماجرا چیه؟
***** "به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه"
یه عمر دم از حصار زدی از رفتن
حالا حصاری نیست...!
راهو گم کردی
یا ...
رفتن از یادت رفته...؟!!
پرواز هم رویای آن پرنده نبود
دانه دانه پرهایش را بر چید
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند...
بغض راه نفسم رو بسته بود ... بین ما پرده ی اشک نشسته بود ... جمله ی" هرگز فراموشم نکن " ... تو گلوم شکسته بود....
|