|
تا کی جدال کفر و دینت باشد تا چند مجال ان و اینت باشد برخیز و بهار را به مستی دریاب شاید که بهار اخرینت باشد...
قلب من تنهاست کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست من از پینه های نفرت و تکراری که به قلب ها بسته شده است می ترسم کسی به فکر تنهایی قلب من نیست کسی هنوز ویرانی قلبها را نشنیده است چراغ های کوچه ما هر شب در انزوا و سکوت می رقصند ادم های کوچه ما با بیابان دوست اند انها قلب هایشان در مرداب عادت ها مرده است اما من نمیدانم که در کور سوی نور این شمع می شود به زنده بودن یک قلب ایمان داشت من نمی دانم تنها میدانم که قلبم تنهاست...
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ " بیادش وبیاریش"
در ایمان محکم تو من گم می شوم مثل برگی در سکوت پاییزی یک خیابان متروک مثل عشق در دستان فردا در دفتر مشق کودکان فردا که گنگی خطوط سیاه بیداد می کند چه کسی می تواند به ابهام امروز ما ایمان نیاورد و چشمان معصومشان را به جوانه زدن بهار امیدوار کند در ایمان محکم تو گاهی تیرگی ها مهتابی می شوند و روز به چشمان شب ارزو ها لبخند می زند در خیابان های این عصر سنگی در این خیابان متروک زده طولانی که من در ان گم می شوم و مثل ایمان محکم توست من به گنگی ترانه های ساده خوشبختی مرغان مهاجر می اندیشم به نغمه گنجشک ها در لابه لای درختان نارون به شمارش سوالات بی پاسخ خود به خشکسالی فردا وگم شدن سرنوشت در خطوط خاکی دستهایم وبه نه گفتن مردی مردی که به امتداد خطوط در فردا ایمان دارد "به امتداد خطوط در فردا ایمان دارد" من به فردا می اندیشم به فردای ذهن ان مرد... |