|
و این منم
دختری تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت.... **** ای یار ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد انگار آن شعله بنفش که در ذهن پنجره ها می سوخت چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود. من سردم است من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ای یار ای یگانه ترین یار "آ ن شراب مگر چند ساله بود؟" **** سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می ایم و این جهان به لانه ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند. **** سلام ای شب معصوم! ایا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانی هارا در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟ **** چرا کلام را به صدا گفتند؟ چرا نگاه را به خانه دیدار میهمان کردند؟ نگاه کن که در این جا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت وبا نگاه نواخت به تیر های توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه انگشت های تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه های او مانده است. **** سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم می کنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند ودر شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند. ایمان بیاوریم ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل به داس های واژگون شده بیکار و دانه های زندانی نگاه کن که چه برفی می بارد..... شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد و سال دیگر،وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود و در تنش فوران می کنند فواره های سبز ساقه های سبکبار شکوفه خواهد داد ای یار ،ای یگانه ترین یار ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
|